فصل اول / آشنایی با برشت
من برتولت برشت،اهل جنگل های سیاهم.
مادرم،وقتی در بطنش بودم
مرا به شهرها آورد،و سرمای جنگل ها
تا روزمرگ در من خواهد ماند.
در شهرآسفالت خانه دارم.
در شهر آسفالت خانه دارم.
از روز ازل پابند آیین مرگم:
پابند روزنامه ها و توتون وشراب
بدگمان وتنبل وسرانجام خشنود.
مهربانم با مردم
به آیین آن ها کلاه کج بر سر می گذارم.
می گویم:جانوران بوگندویی هستند.
بعد می گویم:بی خیال من خود چنینم.
پیش از ظهر ها،بر صندلی های ننویی خالیم
به اتفاق چند زن می نشینم
و خاطر جمع به ان ها نگاه می کنم و می گویم:
در من کسی ست که نمی توان دل به او بست.
حوالی غروب مردان را دور خود جمع می کنم
ما همدیگر را«جنتل من»خطاب می کنیم
پا های شان را روی میزم می گذارند و
می کویند:اوضاع مان بهتر خواهد شد.
من هم نمی پرسم:کی؟
صبح علی الطلوع در سپیده دم خاکستری
که کاج ها شیره پس می دهند،حشرات و پرندگان
بنا می کنند به خواندن،
در همین ساعت،من در شهر
ته پیاله ام را در می آورم
ته سیگارم را دور می اندازم و ناارام به خواب می روم.
نشسته ایم ما،قومی سبک سر
در خانه هایی که می پنداشتیم ویران نا شدنی ست
در زمین لرزهای که خواهد آمد
امیدوارم نگذارم از سر تلخکامی
سیگار« ویرجینیایم» خاموش شود.
من،برتولت برشت،گرفتار در چنبره های شهر آسفالت
دیر زمانی پیش تر، در بطن مادرم،
در جنگل های سیاه بودم.
برشت نویسنده ، شاعر ، نمایشنامه نویس و نظریه پرداز تئاتر بود که تئاتر روایی و تکنیک فاصله گذاری اش هنوز به روز است . برتولت برشت تئاتر «روايى ـ ديالكتيكى» خود را نقطهى مقابل تئاتر بورژوايى مىدانست. وى معتقد بود كه تئاتر مىبايست از تماشاگر توهمزدايى كند و محركى براى آگاهى باشد. رويكردهاى دراماتيك در اجراهای برشت، با هدف ايجاد آگاهی در تماشاگر و ترغيب او براى ايجاد دگرگونى صورت مىگرفت. صورت روايى نمايشنامهها، تفسيركنشهاى نمايشى، آوازها و توضيحات در ميان پردهها، همگى مىبايست در خدمت برانگيختن تماشاگر براى تحولات موردنظر قرار گيرند.
او تاتر را از حالت ارسطویی اش خارج ساخت تا بیننده و بازیگر غرق در نمایش نشوند زیرا غرق شدن در نمایش و گریستن به همراه قهرمان نمایش جلوی تفکر و اندیشیدن و رسیدن به جوهر ناب هنر را از بیننده میگیرد . او از روش های مختلفی برای فاصله گذاری استفاده میکرد : استفاده از ماسک های متحرک ، موزیک های تند ، قطع ناگهانی نمایش و ...
سالشمار زندگي:
اويگن فريدريش برتولت برشت در سال۱۸۹۸ در شهرك برتسينگ در نزديك شهر آكسبورگ در آلمان متولد شد. و شانزده ساله بود كه اولين شعر خود را سرود.
در سال ۱۹۱۸ بهعنوان سرباز وظيفه در جنگ جهاني اول شركت كرد. او با صداي خوشي كه داشت در جبهة جنگ براي سربازان آواز ميخواند و بسيار مورد تشويق قرار ميگرفت
در ۱۹۲۲ اولين قطعه انتقادي او تحت عنوان « طبل زدن در شب» در شهر مونيخ اجرا شد. در همين سال درام « بعل» را منتشر كرد.
سال ۱۹۲۴ به شهر برلين سفر كرد و به كار در تئاتر آن شهر تا سال۱۹۲۷ پرداخت.
۱۹۳۱. شركت در ساختن فيلم «شكم سرد» اين فيلم با نام «دنيا به چه كسي تعلق دارد» نيز نشان داده شدهاست. سال بعد قسمت كنترل فيلم در برلين با نمايش آن به بهانة دفاع از ايدههاي چپ روانه مخالفت كرد.
۱۹۳۳. بعد از بهقدرت رسيدن هيتلر، برشت مجبور به ترك وطن شد و با همسر و فرزندانش به اتريش و از آنجا به سوئيس گريخت.
۱۹۳۵ . تبعيت آلماني برشت تحت عنوان خائن به وطن از او گرفته شد
۱۹۳۹. مهاجرت به سوئد
۱۹۴۰. بعد از لشكركشي هيتلر به كشورهاي نورديك ابتدا به دانمارك و سپس به نروژ و فنلاند گريخت
۱۹۴۱. بعد از اشغال شدن كلية كشورهاي نورديك مجبور به مهاجرت به آمريكا شد
۱۹۴۳. عضو سازمان «شورا براي آلمان دموكراتيك» شد. در همين سال پسرش كه در ارتش آلمان خدمت مي كرد در جنگ كشته شد.
۱۹۴۵. بعد از انفجارهاي اتمي در شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي نمایشنامة «گاليله گاليله» را نوشت.
۱۹۴۷. پس از اجراي نمايش «گاليله گاليله» در آمريكا مورد بازجويي قرار گرفت و مجبور به ترك آمريكا گرديد.
برشت سپس ناگزير به سوئيس رفت. اسم او را به عنوان يك نويسندة كمونيست در ليست سياه قرار داده بودند و به همين دليل مانع ورودش به آلمان شدند. برشت به برلين شرقي رفت و در آن جا اقامت گزيد.
۱۹۵۱. به عنوان بهترين نويسنده در آلمان شرقي معرفي شد.
۱۹۵۶. در اثر يك حملة قلبي در سن ۵۸ سالگي، زماني كه در اوج بلوغ هنري بود در شهر برلين درگذشت.
نمایشنامهها :
* زندگی گالیله
* ننه دلاور و فرزندانش
* زن نیک ایالت سچوان
* دایره گچی قفقازی
* آدم آدم است
* ارباب پونیتلا و نوکرش ماتی
* مادر
* سرود آنکه گفت آری و آنکه گفت نه
* استثناء و قاعده
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت
چند وقتی می شد که دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم ، شاید باورتون نشه اما حوصله نفس کشیدن هم برام نمونده بود . بعد از یه اتفاق ( شاید کوچیک ) توی مسیر زندگیم دچار روزمره گی شدید روحی و جسمی شده بودم و مثل یه آدم آهنی که بهش برنامه داده باشن ، هر روز کارم تکرار بود و تکرار . چقدر خسته کننده و ملال آور زندگی ، وقتی هیچ بهونه ای برای امروزت نداشته باشی .
یه روز از سر بی حوصلگی تقویم رو در آوردم تا شاید آینه ای باشه برام که گذر ایام رو بهم نشون بده و بفهمونه که روزهام داره یکی پس از دیگری تلف می شه . راستش هر روزی رو که مرور می کردم ، نفسم تنگتر و تنگتر می شد .داشتم به آخر خط نزدیک می شدم بدون اینکه اثری از خورم باقی گذاشته باشم . یهو چشمم خورد به یه جمله که از توی تقویم بهم چشمک می زد . برق از چشمام پرید و انگار کسی زده باشه بیخ گوشم ، ذل زده بودم به اون جمله . کلماتی رو که خیلی ساده و روزمره به نظر می رسیدن ، چنان بغل هم گذاشته بودن که... . شاید باورتون نشه اما از اون روز تا حالا دارم از شنیدن صدای قشنگ رودخونه زندگیم لذت می برم .
شاید این جمله ساده بتونه شما رو هم تکون بده :
اگر صدای رودخونه قشنگ و آرامش بخش به نظر می رسه ، به خاطر صخره ها ، سنگ ها ، شن ها و ریگ های یه که در مسیرش قرار دارن .
رودخونه زندگیتون همیشه خروشان .
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت
جلالالدین محمد بلخی در ۶ ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا محمدبن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شدهاست.و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کردهاند. بهاءولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقهٔ او به احمد غزالی میپیوست. وی در علم عرفان و سلوک سابقهای دیرین داشت و از آن رو که میانهٔ خوشی با قیل و قال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی میدانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز در آمدند از آن جمله فخرالدین رازی بود که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید، به هر حال جای درنگ نبود و جلال الدین محمد ۱۳ سال داشت که سلطان العلماء رخت سفر بر بست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش باز نگردد. پس شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و بالاخره علاءالدین کیقباد قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.
سرانجام شمع وجود سلطان العلماء در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری خاموش شد و در دیار قونیه به خاک سپرده شد. درآن زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود مینهاد، مریدان گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که برمسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.
سید برهان الدین محقق ترمذی مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی ناگهان بار سفر بر بست تا به دیدار مرشد خود سلطان العلماء د رقونیه برسد. شهر به شهر راه پیمود تا اینکه به قونیه رسید و سراغ سلطان العلما را گرفت غافل از آنکه او یکسال پیش از این خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود. وقتی که سید نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولانا کرد و گفت در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده این معانی را از من بیاموز تا ادامه دهنده راه پدر شوی . مولانا نیز به دستور سید به ریاضت پرداخت و مدت نه سال با او همنشین بود و زان پس برهان الدین رحلت کرد.
مولانا در آستانهٔ چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهرهها میبردند تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمسالدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادیالاخر سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیدایش کرد. (در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این دوره که سی سال از حیات مولانا را شامل میشود، مولانا آثاری برجای گذاشته است که جزو عالی ترین نتایج اندیشه بشری است.) شمس ، مولوی این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که مولوی حال خود را چنین وصف میکند:
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچهٔ کودکان کویم کردی
پیوستن شمس به مولانا
روزی مولوی با خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز میگشت ناگهان عابری نا شناس از میان جمعیت پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت شهر را گرفت و در چشمهای او خیره شد و گستاخانه سؤالی بر وی طرح کرد: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟» مولانای روم که عالی ترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبهٔ انبیا هم فروتر میدانست با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقهٔ انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» اما درویش تاجرنما که با این سخن قانع نشده بود بانگ برداشت: «پس چرا آن یک (سبحانک ما عرفناک) گفت و این یک (سبحانی ما اعظم شأنی) به زبان راند؟» مولانا لحظهای تأمل کرد و گفت: «با یزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد». مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست در نگاه سریعی که بین آنها رد و بدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمدهام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله میتوانی رسید؟ و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و این بار مزاحم را از شانههایم بردار.»
پیوستن شمس به مولانا در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری اتفاق افتاد و چنان او را واله و شیدا کرد که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبع ظریف او در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور و حال عرفانی پرداخت. شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد معمایی است که «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را».
رفته رفته آتش حسادت مریدان زبانه کشید و خود را نشان داد. آنها میدیدند که مولانا مرید ژنده پوشی گمنام گشته و هیچ توجهی به آنان نمیکند از این رو فتنه جویی را آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا میگفتند و همگی به خون شمس تشنه بودند. شمس از گفتار و رفتار گزندهٔ مریدان خودبین و تعصّب کور و آتشین قونویان رنجیده شد و چارهای جز کوچ ندید. از این رو در روز پنجشنبه ۲۱ شوال سال ۶۴۳ شهر قونیه را به مقصد دمشق ترک گفت. شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی قرار و ناآرام گشت. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت لابه کنان نزد او آمدند و پوزشها خواستند.
مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. سلطان ولد هم به فرمان پدر همراه جمعی از یاران سفر را آغاز کرد و پس از تحمل سختیهای راه سرانجام پیک مولانا به شمس دست یافت و با احترام پیغام جان سوز او را به شمس رساند و آن آفتاب جهانتاب عزم بازگشت به قونیه نمود. سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.
مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله ور شد توبه شکستند و آزار و اذیت شمس را از سر گرفتند. شمس از رفتار و کردار نابخردانهٔ این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد. او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت.
مولانا درفراغ شمس ناآرام شد و یکباره دل از دست بداد و روز و شب به سماع و رقص پرداخت و حال زار و آشفتهٔ او در شهر بر سر زبانها افتاد. این شیدایی او بدانجا رسید که دیگر قونیه را جای درنگ ندید و قونیه را به سوی شام و دمشق ترک کرد. مولانا در دمشق هر چه گشت شمس را نیافت و ناچار به قونیه بازگشت. در این سیر روحانی و سفر معنوی هر چند که شمس را به صورت جسم نیافت ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست در خود حاضر و متحقق است. این سیر روحانی در او کمال مطلوب پدید آورد. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و پیر و جوان و خاص و عام همانند ذرهای در آفتاب پر انوار او میگشتند و چرخ میزدند. مولانا سماع را وسیلهای برای تمرین رهایی و گریز میدید. چندین سال بر این منوال سپری شد و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و عازم دمشق شد ولی هرچه کوشید شمس را نیافت سر انجام چارهای جز بازگشت به دیار خود ندید.
سرانجام این آفتاب معنا درپی تبی سوزان در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری رحلت فرمود. در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در قونیه بیداد میکرد و دانههای نرم و حریرین برف در فضا میرقصیدند و بر زمین مینشستند. سیل پر خروش مردم پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی میگوید:«بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند» و چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.
شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم
در طـلب زهـره رخ مــاه رو مـی نگــرد جــانب بــالا دلــم
خاک رهش گشتم و آخر ز بخت رفـت بـر ایـن گنــبد مــینا دلــم
آه کـه امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم
در طلب گوهر دریای عشق مــوج زنــد مــوج چـو دریا دلــم
از دل تو در دل من نکته هاست وه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلـــم وای دلـــم وا دلـــم
ای تبریز در هوس شمس العشق چــند رود ســوی ثــریــا دلــم
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت
الکساندر دوما ( پدر ) رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی ( ۱۸۷۰-۱۸۰۲ )
فردا سالروز تولد الکساندردومای پدر، نویسنده بزرگ فرانسوی است. او با تلفیق رويدادها و حوادث تاریخی و ماجراهای عاشقانه، به یکی از تواناترین و پرطرفدارترین نویسندگان فرانسوی در جهان تبدیل شد.
خالق رمان های مشهوری همچون «سه تفنگدار» و «کنت مونت کریستو» در 24 جولای سال 1802 میلادی دردهکده ای به نام ویلرکورتت واقع در شمال شرق پاریس به دنیا آمد. همزمان با 20 سالگی الکساندر دوما، سلطنت در فرانسه دوباره سامان گرفت و شهرت و اعتبار خانوادگی او باعث شد عازم پاريس شود و در دستگاه قدرتمند دوک اورلئان که بعدها عنوان پادشاه فیلیپ را گرفت، در پالاس رويال شغلي به دست آورد و به عنوان منشي استخدام شد.
ظهور بارقههاي نويسندگي
الکساندر در این زمان فرصتی مناسب به دست آورد تا مقالاتی برای مجلات و نمایشنامههایی برای سالن های تئاتر به رشته تحریر درآورد. وی که جزئيات انقلاب کبير فرانسه را مو به مو شنيده بود، بعدها توانست با قلم بی نظیرش صحنه هايی مهيج را در رمان هاي خود به تصویر بکشد. شاید بتوان دستیابی او به اسناد، مدارک و يادداشت هاي خصوصي را نيز شانسی بزرگ در موفقیتش در نوشتن رمان هاي متعدد دانست؛ رمانهايي كه مضمون همه آنها، تاريخ فرانسه است.
الکساندر با تلاش و کوشش فراوان سرانجام در سال 1829 موفق شد نخستین نمایشنامه خود را با عنوان "هنری سوم و دربارش" را در فرانسه به روی صحنه ببرد. اجراي این تئاتر، موجب درخشش نام او برای نخستین بار شد و زمینه دوستي وي با ويکتور هوگو و ساير شعرا و نويسندگان بزرگ را فراهم کرد.در 1830 او در انقلابی شرکت کرد که منجر به سلطنت رسیدن دوک اورلئان شد. تا اوایل دهه 30 جمهوریخواهان ناراضی و طبقه کارگر و فقیر فرانسه آشوب های پراکنده ای برپا می کردند؛ ولی اوضاع کم کم آرام شد و فرانسه با رشد اقتصادی فزاینده به سمت صنعتی شدن پیش رفت. در این زمان دیگر دوران سانسور در روزنامه های فرانسوی به سر رسیده بود و دوران طلایی بروز خلاقیت و مهارت الکساندر دوما در عرصه روزنامهنگاری و نوشتن مقالات متعدد نیز آغاز شد.
پس از کسب موفقیت های فراوان در نمایشنامه و مقالهنويسي، این بار عزم خود را برای نوشتن رمان جزم کرد. وی بالاخره پس از يک دوره فعاليت سياسي، در سال 1844 بزرگترين و مشهورترين اثر خود «سه تفنگدار» را منتشر كرد. در همين سال يکي ديگر از کتابهاي معروفش يعني «کنت مونت کريستو» منتشر شد. الکساندر پس از مدتی به دلیل ولخرجي ورشکسته و مقروض شد و همزمان با تغییر لوئیس فیلیپ او نیز مورد بی مهری قرار گرفت؛ تا جايي كه مجبور شد فرانسه را ترك كند. او در1851 برای فرار از دست طلبکاران خود به بروکسل و بلژیک رفت و از آنجا به روسیه ـ جایی که فرانسه دومین زبان محبوب آنها به شمار می رفت ـ سفر کرد. او 2 سال در روسیه بود و در 1864 موفق شد دوباره به پاریس برود و روزنامه «ایندیپندنت» را مديریت کند. هرچند در عرصه ادبیات بسیار درخشان جلوه کرد؛ ولی بسیاری، او را به خاطر جد پدر و نژادش مسخره میكردند.
|
مرگ نويسنده دوما در مدت چهل سال، بیش از دویست داستان، نمايشنامه، مقاله و شعر منتشر کرد. از جمله آثار او نيز می توان به سه تفنگدار، کنت مونت کريستو، گردن بند خانم موتسورو، ملکه مارگو، ژوزف بالسامو، چهل و پنج نگهبان، آموري، لاله سياه، تأثرات سفر، گودال جهنم، خدا وسيلهساز است، تبعيدشدگان، شوالیه خانه سرخ، غرش توفان؛ قبل از توفان و «بیست سال بعد» اشاره کرد. وی علاوه بر مهارت در نوشتن رمان، مقالات متعددی نیز در حوزه سیاست، فرهنگ و تاریخ فرانسه تحرير كرده است. یکی دیگر از شاهکارهای او «فرهنگ آشپزی» است که پس از مرگش در سال 1873 منتشر شد. این كتاب، تلفیقی از دايرهالمعارف و راهنماي آشپزی است که البته شايد انگيزه نوشتن آن، خوش خوراک بودن نويسندهاش باشد. |
سهتفنگدار
سه تفنگدار داستان مرد جوان و دلیری به نام دارتین یان است. وی برای عضویت در ارتش تفنگداران سلطنتی به شهر پاریس میرود و با مهارت در شمشیرزنی و شجاعتش توجه رئیس تفنگداران سلطنتی را به خود جلب می کند. پس از مدتی با كسب سمت رئیس تفنگداران سلطنتی، به یک فرد قابل احترام دربار فرانسه تبديل می شود. وي محرمانه خدماتی برای شاه و ملکه فرانسه انجام می دهد و همین امر او را به یکی از مقرب ترین افراد دربار ـ خصوصا دربار لویی چهاردهم تبديل میکند.
کنت دو مونت کریستو
کنت دو مونت کریستو نیز داستان مردی است که به ناحق محکوم و به جزیره ای تبعید شده است. وی بعد از مدتی میتواند از این جزیره فرار کند و بعد از مدتی با آغاز زندگی دیگری به ثروت هنگفتی دست میيابد.
برگرفته شده از سایت خبرگزاری کتاب ایران
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت
واژه ها پرده از احساس دلم بردارید
اینقدر سر به سر شعر ترم نگذارید
حرف هایم پس یک نعره به هم می پیچند
می توانم بزنم داد ، اگر بگذارید
سرد و بی روح به پوسیدن من ذل زده اید
و به افکار قشنگم سرطان می بارید
رد پای قلمی بر غزلم خشکیده
و شما ناب ترین واژه بی تکرارید
پس بیایید به احساس دلم رحم کنید
گرچه از شعر شدن ، خوب شدن بیزارید
سجاد شفیعی
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
نمای دور از اسپیکوه ( سفید کوه )

منطقه توریستی شیرز ( کوهدشت )

جاده خرم آباد به سمت آبشار بیشه
.jpg)
آبشار بیشه
شکوفه بهاری ( اطراف کوهدشت )

غروب آفتاب ( اطراف کوهدشت )
باید اینجا از آقای امین آزادبخت ( عکاس کوهدشتی ) تشکر کنم به خاطر اینکه
اجازه دادن از عکس های زیباشون در مجله اینترنتی تژگا استفاده بشه .
منتظر عکس های بعدی باشین
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت
به تنها چيزي كه فكر ميكرد انتقام بود، تا بتونه توي اين تاريكي با هزار ترس و لرز خودش رو به داخل اين حياط ترسناك برسونه. لذت انتقام به راه رفتنش كمك ميكرد. نيمهشب بود، نزديك طويله رسيدهبود كه روي جيب كتش دست گذاشت تا مطمئن بشه كه سم رو فراموش نكرده، سطل آب رو دست به دست كرد. از اينكه دو تا از گوسفنداي خوبش رو توي اين باغ از دست دادهبود از اين باغ و حياط بزرگ نفرت پيدا كردهبود. نزديك يك هفته نشسته و تصميم آخر رو گرفته بود كه به جاي گوسفنداش گاو شيردهي همسايه رو با سم بكشه چونكه اونا رو مسبب مرگ گوسفنداي عزيزتر از جونش ميدونست. فقط اينجوري ميتونست دل پر از خونش رو خنك كنه. از ترس سگهاي همسايه خيلي آروم راه ميرفت. نزديك طويله رسيد صداي ضربان قلب خودش رو ميشنيد. خيلي آهسته لاي در و باز كرد. چشمش به نور فانوسي در ته طويله افتاد. زن همسايه گريه ميكرد تعجب كرد! شوهرش در حالي كه خودش هم نزديك بود كه به گريه بيفته دلداريش ميداد. آروم باش زن، خدا بزرگه، گريه نكن. فكر كنم توي اين باغ يك گياه هرز باشه، هفتهي قبل هم گوسفنداي همسايه توي باغ ما مردن. نفسش در نمياومد. سطل آب رو خالي كرد. از ديوار بالا رفت. توي رختخواب به اين فكر ميكرد، چهجوري سم رو به خورد گياه هرز بده.
آرش طولابي
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
مادر شیر داد ُ پدرم جان
آنکه دندان داد نان مان را برد
برادرم از پی برد خون داد
تنهای تن ها شدم
غول قصه های کودکیم آمد
تمام بچگی ام را برد
آرش طولابی
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
هوا سرد است
و من زخمی
میان دست های محکم زنجیر
در این زندان
در این هرجای زیر و رو همه تزویر
نگاهم یخ زده
بر لوح تاریک و غبار آلوده اش
دیوار
که هر لحظه
به سنگینی سنگی سخت و پولادین
شود بر پیکرم آوار
در این محبس
که هر جایش پر است از یاس و نومیدی
و حتی روزنی کوچک
ندارد رو به خورشیدی
برای زندگی باید
تحمل کرد مردن را
و تمرین کرد احساس غریب دل بریدن را
شبی تاریک و طولانی
که حتی نیست در آن پیش پا پیدا
بر اینجا سایه گسترده
بر این اندوه وحشت زا
چه می خواهند این هم بندیان از من
نمی دانم
می پرسند :نامت کیست ؟ جرمت چیست ؟
ولی من همچنان مرموز به خود می پیچم از زخم عمیق دشنه ای جانسوز
نه امیدی
نه فریادی
نه حرفی از سر شادی
هلا بالا نشین مست
که کامت درد ُ نامت درد
سزای تلخ تر زین سان که بر ما می رود ؟ آیا
کدامین جرم را شایسته این گونه زنجیریست
و تاوان کدامین سرکشی
اینگونه تقدیریست
نمی دانم
نمی دانم امیری تو را انکار شایسته ست
یا تعظیم
نمی دانم
برآشوبم
و یا
تسلیم
نمی دانم
نمی ...
سجاد شفیعی
نوشته شده توسط سجاد شفیعی در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
برتولت برشت ، تئاتر روایی و تکنیک فاصله گذاری
معجزه ی بی حوصله گی
مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی ) استاد عقل و عشق
به بهانه سالروز تولد الکساندر دوما ( پدر ) ، خالق سه تفنگدار و کنت دو مونت کریستو
غزل واژه
چند عکس زیبا از طبیعت لرستان - عکاس : امین آزادبخت
داستان کوتاه ( گیاه هرز )
شعری از دوست عزیزم
زندان / تردید
درباره وبلاگ

سجاد شفیعی
نویسنده وبلاگ
sajad _ sh@yahoo.com
از همه دوستانی که به
مجله اینترنتی تژگا افتخار میدن
تا از آثارشون استفاده کنیم
بسیار ممنون و متشکرم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY